وقتی بره بودیم

با بیداری دست و پنجه نرم می کنی. روز سختی داشتی. خسته ای. خستگی روز مانند لکه ای تاریک در روانت می دود و همه جا را می گیرد. امشب باز بیداری. از نیم ساعت پیش که چراغ را خاموش کردی، فکرت آلبومش را ورق می زند. به همه جا سرک می کشد. اما نمی ایستد. نمی خواهد بخوابد. نمی خوابی. چراغ را روشن می کنی. اتاقی کوچک برابر چشمانت ظاهر می شود. نگاهت به تختخوابت است که نشانه های تلاش نافرجام شخصی برای یافتن خواب را در خود حفظ کرده و به پای تخت لیز می خورد. سه جرعه چای باقیمانده در فلاسک را لاجرعه سر می کشی. و به جاسیگاری نهنگ شکل دست می کشی و باز به یاد پدربزرگت می افتی. می دانی که مال او بوده است هرچند که یادت نمی آید از آن استفاده کرده باشد. نگاهت دیوار را بالا می رود و در قاب عکس آویزان کنار پنجره روی چشم های پدربزرگ قفل می شود. مثل همیشه، باز بی خوابی گرفته ای و باز خاطره بازی می کنی. سیگاری روشن می کنی، پکی عمیق می زنی و در خاطراتت غوطه ور می شوی.

چند سالت بود؟ نگاهت دود سیگار را که خود را تاب می دهد و از هوای فشرده تا توری پنجره می رساند تعقیب می کند. کوچک بودی پژمان. آن روز که در حیاط خانه ی پدری پدربزرگت با نوه های برادران و خواهران پدربزرگت گرگم به هوا بازی می کردی از همه شان کوچکتر بودی. صدای جیغ هایتان در نارنجی آسمان که در سوی دیگر به سیاهی می زد گم می شد. می خندیدید و شاد بودید و هیچ کدامتان نه تو، نه سمیرا، نه مجید و میثم و نه حتی آنهایی که اسمشان را به خاطر نمی آوری از خود نمی پرسیدید که چه پیش آمده که همه تان، که همه شان، با هم، به اینجا آمده اند. چه شده که اکنون می توانید در حیاطی که همیشه درختان سر به فلک کشیده اش زمین را سیاه، تاریک و سرد جلوه می داد آزادانه بدوید و از برخورد آخرین شعاع های آفتاب با پوستتان لذت ببرید. فکر ترک کنده ی امنی که رویش ایستاده ای، قلقلکت می دهد. جایی ته قلبت را گاز می گیرد. تصمیم می گیری که بروی. کنده ای خالی و نزدیک را نشانه می روی. آنقدر تیز به سمتش می دوی که نمی بینی. نمی بینی که کمی جلوتر لجنزاری به انتظارت نشسته است و می دوی و لیز می خوری و می افتی. به نشانه ی درد نجوایی گنگ از گلوی خود خارج می کنی. با سیگارت سیگاری دیگر روشن می کنی. احساس می کنی که با یادآوری خاطره بار دیگر در لجنزار افتاده ای، که این اتق همان لجنزار است که درونش افتاده ای دود سیگار همان ناله ی گنگت است که از توری پنجره ات به زحمت خود را بیرون می کشد. به اعماق تاریکی صف کشیده پشت پنجره ات خیره می شوی. نمی فهمی که چقدر از افتادنت در لجنزار گذشته است که صدای پا را می شنوی. گرگ است که به سمتت می آید. محتاط تر از آن است که به دنبالت پا به لجنزار بگذارد. سمیرا منتظر می ماند تا از لجنزار بیرون بیایی. با احتیاط یقه ی کاپشنت را می گیرد که یعنی حالا تو گرگی. سرت را مانند قربانی که سر به قبول بختش به پایین انداخته، خم می کنی. در چوبی آبی نیلی باز می شود و پدر بزرگ از اتاق بیرون می آید ؛ غرق در نور زرد سه لامپ که ایوان را روشن می کنند. "پژمان... پژمان..." از تاریکی در نمی آیی که نبیندت. 10 ثانیه... فقط 10 ثانیه طول می کشد تا خودش را به حیاط و تو برساند. همیشه می تواند به راحتی پیدایت کند. دستت را می کشد."بریم." فکر می کنی که عصبانیتش برای لباس های جدیدت است که به گند کشیده شده اند. سرت را درون پیراهنت می بری و سعی می کنی مخفی شوی. کاپشنت را پشتت، تا جایی که دستت می رسد، عقبتر می بری و سعی می کنی سردت نشود. در جاده ی خاکی پرچاله سکندری می خوری. صدای به هم خوردن دندانهایت که به گوشش می رسد، ناگهان انگار که تازه دیده باشدت خیره نگاهت می کند."چرا کاپشنتو در آوردی؟" با شرم کاپشن را بالا می آوری. چیزی نمی گوید. کت خاکستری اش را در می آورد و می دهد که بپوشی. از گم شدن دستانت در آستین های بزرگش کیف می کنی. دستانت را به زحمت از آستین در می آوری و در جیب پر شکلاتش فرو می کنی. شکلاتی نیست. به جایش کاغذی تا شده جا خوش کرده است. بیرونش می آوری. "این چیه آقاجون؟" ماه که تقریبا کامل است نیمی از صورتش را روشن می کند. سبیل خاکستری اش قدری تکان می خورد؛ انگار که بخواهد چیزی بگوید. فکر می کنی که سوالت میان همهمه ی جیرجیرک ها گم شده، دوباره می پرسی. نگاه قهوه ای تیره اش را به تو می دوزد. ایستاده بودید. انگار زمان هم به احترام لحظه ای ایستاد."وقتی... وقتی که سواد نداری،... به هیچکس... هیچکس حتی برادرت اعتماد نکن."

شب تاریک بیرون اتاقت همچنان در انتظار توست که کلید چراغ را بزنی تا داخل شود. ساعتت را نگاه می کنی. سیگارت، چراغ را خاموش می کنی و به شب روز سخت دوباره اجازه می دهی که به اتاقت بیاید. فکر کردن به مسافت طولانی بین خانه ی پدری پدربزرگ و خانه ی پدربزرگ مانند طی کردنش تو را به خوابی عمیق می برد.

مرده ی عزیز دندان هایت را در شانه ام بریز

این آخرین شبی است که خواب "یاشار" را می بینم. جسدش پیچیده در روپوش سفید همچنان آرام کف آزمایشگاه افتاده و مرمر کف را که آنقدر به تمیزی اش وسواس داشت به رنگ قرمز درآورده است، آن سوتر روی میز از ردیف میکروسکوپ ها یکی نیست. دنبالش می گردم. زیر پایم افتاده، خونیست. به دستم نگاه می کنم، آن هم خونیست. فرار می کنم، خون به دنبالم می آید. میز پایه بلند سفید را که حالا قرمز شده دور می زنم. جنین روی زمین افتاده، ماکت دندان یک دندان کم دارد. با عجله می روم. به اسکلت ایستاده ی دم در می خورم. می افتد، توجهی نمی کنم و با سرعت می روم.
حالا زمان به عقب بر می گردد. امروز صد سال یا شاید ده سال پیش است. احساس می کنم فقط یک زمان وجود دارد و آن حال است. حالی که در آن نفس می کشم، می خوابم و کابوس می بینم. و گذشته حقیقتی است که هر شب کابوس وار خود را، حقیقت خود را، بر من و خواب هایم تحمیل می کند. مدت هاست که احساس عشق و دوستی در من مرده؛ حالا فقط نفرت مانده، نفرت از گذشته ای که سنگینی اش دست هایم را خسته کرده. عناصر گذشته مانند بازیگران تئاتری شوم هر لحظه در جلوی چشمانم ظاهر می شوند، خنده های مستانه می کنند و جیغ می کشند. از همه شان بدم می آید. معلم های اخلاق، همجنس بازها، دوستانم و زنم ،که به خاطر نالیدن و حرف زدن در خواب ترکم کرده است، از همه شان بدم می آید. امروز صد سال پیش است. من گمانم راهنمایی باشم. امروز اولین روزی است که کلاس ما به آزمایشگاه زیست شناسی آمده و من یاشار را می بینم. از صندلی اش بلند می شود و خود را معرفی می کند و چیزهایی روی وایت برد می نویسد. قیافه ی مظلومی دارد. موهایش کم است انگار که تازه از سربازی آمده باشد. چشمانش قهوه ای کاملا معمولی هستند. نه درخشندگی خاصی دارند و نه درشتی تحسین برانگیزی. اما نوعی وحشی گری و تسلیم درونشان موج می زند. عجیب است که این دو صفت با هم در یک چیز باشند اما نگاهش که می کنم این دو به نظرم می رسد. آزمایش امروز تعیین گروه خونی است. یاشار با حوصله توضیح می دهد که: "اول روی یک تیکه پنبه الکل می ریزید و باهاش سر،ترجیحا، بزرگترین انگشتتنو پاک می کنید. بعدش با لنست به انگشتتون می زنید و سه قطره خون روی سه تا لامی که بهتون دادم می ریزید." دستوراتش واضح است ولی همه از تیغ و آسیب دیدن می ترسند. فقط من حاضر می شوم دستم را سوراخ کنم. یاشار نگاه تحسین آمیزی به من می کند.
در اتاقم را باز می کنم. بوی تعفن می زندم. در را می بندم و دوباره باز می کنم. هوا سنگین است. جسدی در تختخوابم به پشت افتاده. خون خشک شده ی پشت یقه اش می گوید که زمان درازی ست که مرده، شاید صد سال. شقیقه اش متلاشی شده، حتما ضربه ی سنگینی وارد شده بود.روی دیوار عکس قاب شده ی من و همسرم نیست. ولی هیچ علامتی روی دیوار از نبودش به چشم نمی آید. پای تخت مجسمه ی اطلسم افتاده است. همانیست که همیشه داشتمش ولی دست ندارد. دستانش قطع شده اند. انگار که هیچوقت دستی نداشته باشد.
از تختخوابم بلند می شوم کورمال کورمال کلید چراغ را پیدا می کنم. با چشمانم دور اتاق می گردم. عکس من و همسرم در روز عروسی هنوز روی دیوار است و به آینده ی مبهم روبرو لبخند حماقت می زند. اطلس را هم روی میز تحریر پیدا می کنم. هنوز دست دارد و بازوانش زیر بار سنگین آسمان گره خورده اند. لمسش می کنم. کنار اطلس دفتر خاطرات مرد مرده هنوز روی صفحه ی آخر باز است. در خرابه ای همین نزدیکی پیدایش کرده ام. زن ترکش کرده بود. می گویند مرد جن زده بود، چند وقت که از رفتن زن می گذرد، مرد خودکشی می کند. همه از آنجا می ترسند ولی من خوشم می آید. مدتی اتاق را زیرنظر می گیرم تا ببینم چه چیزهایی فرق کرده اند... چراغ را خاموش می کنم و قبل از اینکه بفهمم به چه فکر می کنم، جریان خواب مرا با خود می برد.
امروز به یقین فاصله ی کمتری با حال دارد. دستی به صورتم می کشم... بله... بزرگتر شده ام. آرام در آزمایشگاه را باز می کنم. در دستم شاخه ای گل دارم. به اسکلت جلوی در دست می کشم:"چطوری رفیق؟!". میز را دور می زنم. ماکت دندان و بالاتنه ی انسان و جنین در الکل... همه را رد می کنم. یاشار زیر لب آوازی می خواند:"... وقتی یه بچه بودم ماه نقره ای بود، خورشید گردِ طلا... حالا یه مَردم تو دنیای پر درد... مرده ی عزیز دندونات رو تو شونم بریز! " به مکان نامشخصی نگاه می کند. انگار که در این جهان نیست. روی میز آزمایشگاه نشسته است که گل را به او می دهم. نگاه می کند. "چیه این؟" نگاه مغرورانه ای می کنم و می گویم: "گل موزِ!" تعجب می کند. تا امروز نمی دانسته که موز هم گل دارد. روپوش تنم می کنم و دستکش دستم. پرده های سیاه روی پنجره ها را یکی یکی جمع می کنم. یاشار دستگاه پخش اسلاید را برمی دارد و اسلاید ها را مرتب می کند. روی میز پایه بلند سفید، همانی که رویش نشسته بود، می نشینم و به لک لک تاکسیدرمی شده ی روبرویم نگاه می کنم. یاشار آرام به طرفم می خزد. لمسم می کند. می بوسدم. مات شده ام. گیجم. شرم از پیشانی ام می چکد. دستم مثل مار به عقب می رود و از ردیف میکروسکوپ ها یکی را بر می دارد. من هنوز به لک لک نگاه می کنم. چشمانم جرات چرخیدن ندارند. تق. از میز به پایین می آیم. در آینه خودم را می بینم که میکروسکوپ را می اندازد و می دود. میکروسکوپ را می اندازم و به طرف در می دوم. به اسکلت جلوی در می خورم و صدای خرد شدن پلاستیک خشک را از پشت سرم می شنوم. راهرویی که بخش آزمایشگاه ها و کلاس ها را از هم جدا می کند را پشت سر می گذارم و خودم را به اتاق مدیر مدرسه می رسانم، در را باز می کنم و با صدای بلند می گویم:"کشتنش...کشتنش..."
سعی می کنم بین چیزی که هستم و چیزی که به من می گویند هستی فرق بگذارم. هر بار که درباره ی همسرم حرف می زنم، مادرم ابتدا می گوید که تو ١٢ سال بیشتر نداری و بعد کلی نصیحتم می کند که دست از خیال پردازی بردارم. نمی فهمد که وقتی شب کابوس یاشار را می بینم، به خاطر کاری است که کرده ام. همسرم در اتاق قدم می زند و دنبال دلیلی برای اثبات وجود خود می گردد، نمی یابد. با دلخوری می پرسد:"یعنی من واقعی نیستم؟" نمی دانم چه جوابی بدهم. نمی دانم چه کار کنم. درمانده شده ام. در کمد اتاقم پنهان می شوم و در تاریکی می گریم. آنقدر که عضلات صورتم درد می گیرند. آنقدر که دیگر نا ندارم از کمد بیرون بیایم و همانجا خوابم می برد.
امشب آخرین شبیست که خواب یاشار را می بینم. بیدار می شوم یا شاید خواب می بینم که بیدار می شوم. جایی بین خواب و بیداری زمانم را گم کرده ام. امشب اما زمانم را پیدا خواهم کرد. یاشار را می بینم که در آینه به من نگاه می کند و می خندد. به آینه نگاه می کنم و می خندم. اطلس را چنان در دستم می گیرم که انگار میکروسکوپ باشد. با اطلس چنان شقیقه اش را نشانه می روم که...

اه؛ برادر کجایی؟

اگه واقعا بخوام شروع کنم–چون حالا دیگه گردنم افتاده- باید از خوابم شروع کنم. دیشب خواب دیدم که تو یه سیرک هستم و بدبختانه یا خوشبختانه تنها دلقک خودمم و تنها تماشاچی رییس سیرک، که یک کت و شلوار قرمز پوشیده و یه کلاه بزرگ سرش گذاشته بود. نمی دونم یه دفعه از کجا یه چوب تعادل به دستم دادن و گفتند: "از رو طناب رد شو".من هم بی خیال بالا رفتم و یک نگاه به پایین کافی بود که بفهمم در چه مخمصه ای گیر افتادم. به همین خاطر نگاه پر خواهشم رو به رییس سیرک که حالا ایستاده بود و من را نگاه می کرد دوختم... قدش به زور ١٥٠ می شد و از آن بالا کوچکتر هم به نظر می رسید. یگ بلندگوی رنگی که با آن دلقکها رو معرفی می کنند در دستش: "اگه می خوای از رو طناب رد نشی باید یه چیزی بنویسی". حالا هم شب شده و من هم که دوست ندارم از روی طناب رد شم شروع می کنم به نوشتن.
خوب هر قصه ای به یک قهرمان نیاز داره و من هم هر چقدر فکر کردم کسی به جز رفیق شفیقم "الف" به نظرم نرسید.
من و الف در دو سال مختلف در دو شهر مختلف به دنیا آمدیم و بعد از چند سال خانواده های هر دومون به یک شهر و یک محل نقل مکان کردن. سر کوچه که فوتبال بازی می کردیم الف هم می اومد. من و اون تا حدود ۵ سال با هم صحبت نمی کردیم نه اینکه اصلا ها ...نه... حرف می زدیم ولی حرف زدنمون از محدوده ی مکالمه ی کتاب زبان اول راهنمایی-آن که با هم سلام علیک می کردند و بعد می رفتند پی کارشون- فراتر نمی رفت. بعدش یک دفعه با هم رفیق شدیم. یک پنجشنبه توی آذر بود دور و بر ساعت 4 که هوا کم کم می خواست گرگ و میش بشود من داشتم – دقیقا یادم نیست- باد دوچرخه ام را تنظیم می کردم که یک دفعه الف آمد و کنارم روی جدول نشست و پرسید:"می دونی قورباغه ی درختی کجا تخم می ذاره؟" یادم می یاد یک جوری نگاهش کردم که انگار جذام گرفته باشه و بعد از چند ثانیه گفتم: "نه" در حقیقت من حتی مطمئن نبودم که اونا تخم می ذارن و جالب این بود که بعد از اون روز الف دیگر هیچ وقت اسمی از قورباغه ی درختی نبرد. بعد برای من یک جوک تعریف کرد وهمین جوری با هم حرف زدیم و بعد از حدود یک هفته با هم رفیق شدیم. یک عادت های عجیبی هم داشت مثلا هر وقت می خواستیم از هم جدا بشیم جای خداحافظی می گفت: " لبخند بزن فردا روز بدتریست" یا هر وقت صحبت کار و آینده می شد می گفت: "رو مسخرگی پیشه کن". بعد اون رفت دانشگاه و دو سال بعد من هم رفتم.
سال اول که بودم یک روز با الف تو یه تاکسی نشسته بودیم یک پیکان گوجه ای بود که احتمالا مال سال ٤٨ یا یک سالی شبیه به اون بود و ضبطش یک آهنگی به وزن "مگس رفته تو گوشم" را تو گوش ما وزوز می کرد که یک دفعه جوونی که جلو نشسته بود برگشت و به الف گفت: "شنیدی س.ج. رو ترور کردن؟" الف جا خورد من داشتم این سوال را که این یارو کی هست رو مزه مزه می کردم که یک دفعه الف گفت: "پیاده می شیم" راننده گوشش سنگین بود الف دو باره گفت باز هم نشنید، دفعه ی سوم صداشو بلندتر کرد –مثل داد- و اگر جلویش را نمی گرفتم با پیرمرد دست به یقه می شد. تمام راه را تا خانه یک کلمه هم حرف نزد تا آن موقع نمی دونستم الف در این خط ها هست. یادم می یاد دو روز بعد که دیدمش با لحنی کاملا جدی به من گفت که:"رو مسخرگی ثبت کردن پیشه کن".
بعد از آن روز کمتر می دیدمش در یک روزنامه مشغول به کار شده بود و سرش شلوغ بود. قاعدتا من باید این شبه سرگذشت رو تا مرگ رفیق شفیقم الف ادامه بدهم، اما شرمنده من از سه سال و نیم پیش تا حالا نه الف را دیدم نه از او خبری دارم. فقط امیدوارم که رییس سیرک این نوشته رو به خواب الف ببره و به اون بگه که من چقدر دلم برایش تنگ شده است.

گرگ ماده، سگ نر

محسن مخملباف
هر گاه کسی را قضاوت کرده ام، شب خواب دیده ام که میان مردم خشمگین ایستاده ام و به مسیح سنگ می زنم. سپس سراسیمه از خواب برخاسته ام و جای جراحات سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود یافته ام. جای خوابم از خون جراحاتم پر شده است.
از رختخوابم بیرون می روم. احساس می کنم من همان رختخواب پر از خون جراحتم که تا کنار کلید چراغ توسعه می یابم. کلید چراغ اتاق را می زنم و روشن می شوم. نه این که چراغ روشن شود، من خودم چون چراغ روشن می شوم. بهتر بگویم: من همان چراغم که روشن می شود.
آیا این یک خیال است؟ یا همان طور که حس می کنم من تنها یک چیز هستم که اتاق مثل لباس مرا پوشیده است. نه، مثل پوست حدود جسم مرا مشخص کرده است و نور این چراغ، چون یک خودآگاهی یکباره برآمده از من، مرا به خودم واقف می کند. خودی که تا پس خوابش توسعه یافته، و سنگ در دست، در میان مردم خشمگین، به مسیحی که کسی جز خودش نیست سنگ می زند.
اکنون احساس گناه از سنگی که پرتاب کرده ام، چون یک درد دردناک، چون یک سوزش عمیق از عمق زخمهایم بیرون می زند. به زخم های تنم دست فرو می برم و آنها را از خودم جدا می کنم و به دور می اندازم. حالا زخم ها و دردهایم هریک در گوشه و کنار اتاق ایستاده اند و بر و بر مرا نگاه می کنند. با آنکه آنها آن دور ایستاده اند، اما من باز دردها و سوزش های زخم هایم را مثل سابق احساس می کنم. پس دست های من چه چیز را جا به جا کرده اند؟ دوباره دردها و زخم هایم را بر می دارم و از پنجره تا دور دست آسمان پرت می کنم. تا دورترین جای ممکن. گویی با آنچه پرت کرده ام، خودم را کش و تاب می دهم. خودم را دور می اندازم و احساس دوری و نزدیکی از من گم می شود. دیگر احساس یک تمامیت مستقل را از پیرامونم از دست داده ام، اکنون همان قدر روشنم که چراغ اتاق، همان قدر مجروحم که مسیح خوابم و همان احساسی را به پوست تنم دارم، که به پنجره ها و در و دیوار اتاق.
احساس یک چیز را دارم که در همه چیز حضور یافته. یکی که همه چیز است و همه چیز که یکی است. اگر پیش از این به موهای خودم به عنوان بخشی از خودم می اندیشیدم، اکنون گویی درخت بیدی که از پنجره پیداست، بخشی از توسعه وجود من است. پنجره گویی لای انگشت های دست راست من است که آنها را باز کرده ام تا چشمم درختی را که توسعه من است از لای پر رمز و راز انگشتانم ببیند.
باد می وزد و من صدای نفس خودم را می شنوم که بر بیدی که موی من است می وزد. صدای جویبار را از درون رگ های قلبم می شنوم. می کوشم تمامیت خود را دریابم. دهان دره می کنم و دست هایم را کشاله می کنم و قد می کشم تا ماه آسمان. حالا ماه تصویر دیگری از صورت من است. که نمی داند به زمین نگاه کند، بر آن نور بپاشد یا دور و ورش بگردد. زمینی که از چشم ماه رویم مثل ناخن انگشت کوچک پای چپم می ماند.
صدای باد می آید. درختان در موهای من نفس می کشند و در من این سوال موج می زند که چه وقتی باید باشد؟ در منی که دیروز چون فرداست و آینده چون گذشته. زمان تنها احساس استمرار من درمن است. منی که لحظه پیش بود و لحظه پیش تر و لحظه بعد و لحظه بعدتر. من در خودم جاری ام مثل یک رود. نه مثل یک رود در رودخانه، بلکه مثل یک رود در رود. و حالا رود منم. رودخانه منم. دریا منم. موج منم. توفان منم. آبادی منم. ویرانی منم. و خورشید زخم کوچکی از من که در جراحت هستی ام می سوزد.
از خواب می پرم. بلند ترین قله بدخشان چون خرده سنگی در دستم. می پرسم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟ می شنوم: ای چه کسی مرا زابراه کرد؟
به خودم می نگرم. همه چیز را می بینم غیر از خودم. می کوشم بین منی که می بیند و آنچه دیده می شود، فاصله ای قائل شوم. بر هر چیز که بخشی از من است نامی می گذارم. می گویم: نام این احساس زخم جراحاتم باشد خورشید. نام این سینه ستبرم بماند آسمان. هستی ام را می کنم پاره. پاره ها را بخش بندی می کنم. نام این این. نام آن آن. نام من من. نام تو تو. هستی ام را خود به دست خود پریشان می کنم.
بر سگ نام سگ می نهم. بر سنگ نام سنگ. حال آن که سنگ در سگ تنیده است و نمی دانم واق از سگ است یا از سنگ؟
سگ را می بینم که روبروی سنگ نشسته و آن را بو می کند تا حدود خودش را از سنگ باز شناسد. نمی تواند.سنگ را لیس می زند.آن را گاز میگیرد وسرانجام سنگ را می بلعد... حالا سگ و سنگ همدیگر را باز نمی شناسند. آن چنان که من،من را از غیر من.سگ و سنگ و من چنان در هم تنیده ایم که قطره با دریا. که گوسفند با گله.که درخت با جنگل.دیگر گوسفند را یارای تشخیص گرگ از چوپان نیست.گوسفندان از بع بع خویش می گریزند و گرگ از زوزه خود.و من سگ را همان سنگ را بر می دارم و گرگ را چنان نشانه می روم که گویی کسی را قضاوت می کنم.آن چنان که میان مردم خشمگین ایستاده باشم و به مسیح سنگ بزنم،و جای جراحات سگی را که رها کرده ام یا سنگی را که پرتاب کرده ام بر بدن خود بیابم.
اکنون همه آگاهی من چنان در خود آگاهی من متمرکز می شود که از تمامیت خود تنها سگی را که در خود سراغ دارم،به یاد می آورم.چنان از خود بیگانه می شوم،که روستا روستا باشد و نه من.واهالی اهالی و نه من.و گرگ گرگ،و نه من.چنان که گویی من تنها سگم و همه آن چیزها که من بر آنها نام های دیگر نهاده ام،هیچ سگ نیستند.
من سگ نگهبان خانه ای در قشلاق زدی بالای ورزاب شهر دوشنبه در یک زمستان سردتر از سیبری، که چیزی که من نام برف بر آن نهاده ام آن قدر باریده است که کف کوچه و سقف بام ها با هم یک اندازه شده اند.
اهالی، زیر بام های کم نور و سرد خود در کنار اجاق های زغال سنگ درباره گرگی حرف می زنند که یک تنه شب های پیاپی به قشلاق آمده، سگ ها را دریده، خورده و رفته است.
ومن که جز سگ چیزی نیستم، اکنون همه هوش و حواس خود را جمع کرده ام که وقتی گرگ آمد، براو بجهم و گلویش را چنان با دندان بفشارم، که چشم هایش از حدقه بیرون بزند و در خاطره اهالی ثبت شود که آخرین سگ قشلاق گرگ را درید و جوید و بلعید و ماند.
ناگهان صدای خش خش پایی را بر برف می شنوم و هرم نفس های موجودی را در حوالی گستره ای که در آنم احساس می کنم. یک بوی عجیب! به جای آن که بترسم ، قلقلکم می آید.به جای آنکه بگریزم، به سوی او خرامان خرامان پیش می روم. و حالا نفس گرگ ماده به پوزه ام می خورد. در چشم های او چنان سحری نهفته که بر جای خود میخکوب می شوم. تنش کش و قوس می آید و همه تن من به سوی همه تن او کشیده می شود. پوزه اش را لیس می زنم. گوشش را آرام گاز می گیرم و او بین دوچشم مرا بو می کند. همدیگر را باز می شناسیم. به هم می پیچیم و از هم جدا می شویم انگار هردو زمانی یک موجود بوده ایم و کسی ما را پاره و پریشان کرده و بر تکه ای نام گرگ و بر دیگر تکه نام سگ گذاشته است. و گویی اکنون ما به بی اعتباری این نام گذاری پی برده ایم که ذره ذره تنمان شوق همدیگر را دارد. صدای قلب گرگ را می شنوم. باد در ما زوزه می کشد. برف در ما می بارد. آتش زغال سنگ خانه ها در ما می سوزد. آب دهانم را قورت می دهم. گرگ هم آب دهانش را قورت می دهد و به زمین برفی می خوابد. بر او می جهم. او ور می جهد و از من به کوچه دیگر می گریزد. تا میان کوچه دیگر که حریم نگهبانی من است به دنبالش می روم و یک باره می ایستم. گرگ به کوچه دیگر می پیچد. برایش واق واق می کنم. می شنوم که اهالی می گویند هوار هوار گرگ آمد هوار هوار. گرگ رفته خرامان باز پس می آید و باز خرامان خود را به پوزه من می مالد. می شنوم که اهالی پای اجاق های زغال سنگ به زبانی که زبان سگ ها نیست، دعا می کنند. می شنوم که یکی می گوید این جنگ نیست، عشق است. آنها دارند جفت گیری می کنند. می شنوم که یکی می گوید گرگ ماده، سگ نر را فریب داد و حالاست که از آبادی دور شود وگرگ های نر بر سر او بریزند و پریشانش کنند:هوار هوار.
ناگهان گرگ ماده مرا نیمه رها می کند و چنگی آرام به روی من می کشد، و می گریزد. در پی گرگ ماده که رفتنس مرااز خودم بیرون می کشد، از آبادی بیرون می شوم. در پشت تپه چهار گرگ نر بر سرم می ریزند ومرا جر می دهند. مرا می درند. مرا پاره پاره می کنند.
و من با آنکه زیر دندان های آنان جویده می شوم و خورده می شوم، هنوز شهوت یک هم آغوشی نیمه تمام را در چشم های گرگ ماده با یک سگ در حال خورده شدن می بینم و همین نگاه مرا چنان از خود بی خود می کند که هیچ نری چنین درد و لذتی را با هم به یاد ندارد.
... اکنون من گرگی خود را در سگی خود باز می جویم و سگی خود را در سنگی خویش.

تاجیکستان-پاییز 1387

از دفتر خواب ها

محسن مخملباف

من از خوابیدن می ترسم. خواب های شبانه من روز بعد اتفاق می افتند. ماه پیش خواب دیدم پدرم مرده است و من دارم در گور او خاک می ریزم. همان شب با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. از کابوسی که دیده بودم هنوز می لرزیدم. زنگ تلفن مرا نیمه عریان از رختخواب بیرون کشید. گوشی را برداشتم مادرم با ضجه گفت که پدرم مرده است. و من فردا صبح همان خاکی را در گور پدرم می ریختم که در خواب شب قبل ریخته بودم...
سه هفته پیش، درست یک هفته پس از مرگ پدرم، خواب مرگ نزدیک ترین دوستم را دیدم. در همان خواب فهمیدم که دارم خواب می بینم. اگر پیش از آن بود از خواب بر می خاستم و دست و صورتم را می شستم تا ببینم که خواب دیده ام. اما این بار فرق می کرد. یقین داشتم که اگر از جا برخیزم دوستم را از دست خواهم داد.صدای تلفن را نشنیده گرفتم. زنگ خانه را که به شدت در آن صبح زود به صدا در می آمد با پناه بردن به زیر لحاف ندیده گرفتم. اما سرانجام برادرم که کلید خانه مرا داشت وارد شد، لحاف را از روی من کنار زد و تکانم داد تا چشم باز کنم و صاف توی چشم های پف کرده من نگاه کرد و گفت: پاشو رفیقت را کشتند.
تمام روز بعد را در کنار بچه های رفیقم گریه کردم و خاک گور او را بر سر می کردم. مثل خوابی که شب قبل دیده بودم...همه درباره شوم بودن خواب های من حرف می زدند. حرف این و آن در مقابل رفیق از دست داده ام هیچ بود، اما وقتی مراسم تمام شد، از خواب هایی که دیده بودم دچار عذاب وجدان شدم. آیا رویاهای صادقی که دیده بودم، جرم نبود؟ قاتل که تنها من او را می شناختم، همه ی گناه را به شومی خواب های من نسبت داد و خود را خلاص کرد و گریخت. آن قدر بد خواب های مرا گفت که دیگر می ترسیدم خواب ببینم. پنج شب قبل دوباره از خستگی خوابم برد و خواب مرگ برادر را دیدم. وحشت زده از خواب برخاستم. برای آنکه از ترس بیرون بیایم به خانه او زنگ زدم. زنش گوشی را برداشت. به او گفتم: خواب بدی دیده ام، آیا حال برادرم خوب است؟ زنش گفت: حالش خیلی خوب است، دیشب هم کلی خندید و حالا هم آر ام خوابیده است. از او خواستم به خاطر اطمینان دل من لااقل صدای نفس اش را بشنود تا من بدانم که او زنده است. حتی او را تکان تکان بدهد و بیدار کند تا من با خیال راحت بخوابم و زن برادرم رفت تا از او برای من خبر بیاورد اما به دقیقه نکشید که صدای جیغ او خواب مرا تعبیر کرد. برادرم مرده بود و من همان طور که در خواب دیده بودم روز بعد شاهد شست و شوی او در غسالخانه بودم.
از پنج شب پیش نخوابیده ام. هر کس دیگری هم بود نمی خوابید. هرگاه خوابی دیده ام، پیش از آنکه خوابی ببینم وحشتزده از خواب جسته ام.صورتم را شسته ام. قهوه نوشیده ام تا خوابم نبرد. دیگر من از خواب هایم می ترسم. حتی یک لحظه در خواب و بیداری دیدم که گربه همسایه مرد، روز بعد آنقدر برف آمد و هوا سرد شد که گربه همسایه که پشت در مانده بود شبانه یخ زد. اگر خوابم ببرد و در خواب ببینم که مادرم مرد، چه؟ اگر در خواب ببینم که دخترم که پیش خاله اش زندگی می کند، یکباره ورپریده است، چه؟ نه دیگر نمی خوابم خواب های من واقعیاتی است که یک شب زودتر اتفاق می افتند.

پنج سال است که نخوابیده ام. خیلی ها حرف مرا باور نمی کنند. پشت سرم می گویند که او در خانه ای تنها زندگی می کند تا کسی خوابیدن او را نبیند. حتی چند بار فامیل و دوستان و آشنایان به سراغم آمده اند و بهانه کرده اند که دیگر دیر شده و این وقت شب ماشین گیرشان نمی آید تا به خانه خود بروند و پیش من مانده اند. بعد تا نیمه شب بر و بر مرا نگاه کرده اند و با وقاحت تمام توی صورت من دهان دره کرده اند تا مرا خواب کنند. دست آخر همه خوابشان برده و صبح روز بعد خودم بیدارشان کرده ام، اما آنها با پررویی تمام گفته اند: صبح ها چه زود از خواب بیدار می شوی؟
من برای آنها نیست که نمی خوابم. برای خاطر خودم است که نمی خوابم. اگر این پنج سال را خوابیده بودم، تا حالا بی کس و کار شده بودم. اگر خوابیده بودم نصف آنها مرده بودند. اگر خوابیده بودم، حالا دیگر مادر نداشتم. خاله و عمه و دایی و عمو نداشتم. بخصوص مادربزرگم هفت کفن پوسانده بود. مادربزرگم زنی نود و پنج ساله است. با اینکه هیچ جایش سالم نمانده اما نمی میرد، چون که من خواب مرگ او را ندیده ام. مادربزرگم آسم دارد. وقتی نفس می کشد، همه از صدای نفس او به نفس تنگی می افتند. زانوهایش چنان درد می کند که سه سال است روی پایش نایستاده. زیربغلش را می گیرند و او را به توالت می برند. فشار خونش بالاست. سرش گیج می رود. تیزاب معده اش را سوراخ می کند، از درد خوابش نمی برد اما نمی میرد. چند بار دستم را گرفته و التماس کرده که بگذارم دیگر بمیرد اما من جرات خوابیدن نکرده ام. چه کسی باور می کند که خوابیدن هم جرات می خواهد. هزار بار به خودم تلقین کرده ام که جرات خوابیدن داشته باش. بببین همه مردم چه خوب و بی خیال به خواب می روند و آب از آب هم تکان نمی خورد. مادرم می گوید به فکر خودت نیستی، به فکر من باش.به فکر من نیستی، یه فکر دختر بیچاره ات باش. اگر از بی خوابی سکته کنی و بمیری چه کسی غم دخترت را می خورد؟! مادربزرگ می گوید: لااقل بخواب و خواب مرگ مرا ببین. دیگر از زندگی سیر شده ام. بعد از مرگ پسرم که در میدان شهر او را به دار آویختند از زندگی سیر شده ام. مادربزرگ نمی داند که پسرش خودکشی کرده است. به او گفته اند که پسرش را دار زده اند. اگر بگویند پسرش خودش را کشته است و این را هم من 6 سال پیش در خواب دیده بودم، تتمه ایمانش را به نوه و نبیره و فک و فامیل از دست می دهد. فقط به او یاد داده اند که از من یکی بخواهد بخوابم. می گوید: عزیز دلم همه خوابیدند، خب تو هم بخواب. مگه وکیل وصی مردمی که همیشه بیدار می شینی؟! می دانم که مادربزرگ نیاز دارد بمیرد. می بینم که زندگی اش از هزارجور مرگ بدتر است. اما می ترسم که بخوابم. از کجا که به جای مرگ او مرگ مادرم را در خواب نبینم. از کجا که مرگ دخترم را که حالا به دبیرستان می رود در خواب نبینم. خوابیدن دست من است. اما خواب ندیدن دیگر دست من نیست. همین که پلک هایم را بر هم بگذارم هر خوابی ممکن است مرا ببیند. کافی است چشم بر هم بگذارم و لحظه ای با خوابیدن نجنگم و خواب مرگ یکی را ببینم و او بمیرد. مثل برادرم که خواب مرگش را دیدم... آه ای برادر مرا ببخش. من خوابیدم که تو مردی. ای پدر مرا ببخش. اگر نخوابیده بودم...ووی...ووی... گریه می کنم بی اشک. چشمی که خواب ندارد اشک از کجا بیاورد.
هر چند که از بی خوابی اعصابم به هم ریخته است. هر چند که توانایی هر کاری را جز نخوابیدن از دست داده ام، اما نخوابیدن تنها مسئولیت من است. چه کنم؟ اولویت زندگی من همین است.همان مدتی را هم که خوابیده بودم بر خودم نمی بخشم. من خوابیدم که پسر مادربزرگ خودش را کشت. من خواب بودم که رفیق های نازنینم را یکی یکی در گور کردند. حالا کم کم دارد یادم می آید که چه دوستان نازنینی را با خواب خود در گور کرده ام. ای لعنت بر شب هایی که در خواب بودم... ای لعنت...ای

دیشب همه جمع شدند خانه ی من. مادرم را هم آورده بودند. یکی یکی مرا قسم دادند که بخوابم. لااقل یک شب را به خاطر آنها بخوابم. حتی اگر برای خودم هم نمی خوابم به خاطر مادربزرگم بخوابم. بیچاره له له مرگ را می زد. مرا به ارواح پدرم قسم داد که بخوابم و او را راحت کنم. آن قدر گفتند که خوابم برد. خواب دیدم مادرم مرده است و مادربزرگم ضجه می زند. جیغ کشیدم و از خواب پریدم. مادرم مرده بود و همه گریه می کردند و مادربزرگم ضجه می زد. گفتم: ای بی انصاف ها، پنج سال بی خوابی مرا خراب کردید که مادرم را بکشید. خدا شاهد است می خوابم و خواب مرگ تک تک تان را می بینم. وقتی هم برای خاک کردن مادرم به گورستان رفتند، من بهانه کردم و نرفتم. هر چه کردند گفتم: دیگر می خواهم تا ابد بخوابم. واقعا هم خوابم می آمد. پنج سال بود نخوابیده بودم. انگار هزار سال است نخوابیده ام. حالا خوابیده ام و می فهمم که خوابیده ام. خواب می بینم که همه مرده اند. دخترم مرده است. زنم مرده است. مادربزرگم مرده است. همسایه ها مرده اند. دوستانم مرده اند. گربه ها در جوی ها یخ زده اند. در می آیم توی کوچه، هیچ کسی نیست. سر می کشم به خیابان، هیچ کسی نیست. سراغ آجان سر چهارراه را می گیرم که به جای چراغ قرمز سوت می کشید، کسی نیست جواب مرا بدهد. همه شهر مرده اند. به سر چهارراه می رسم. آجان هم مرده است. همین طور صاف صاف زیر چراغ خطر چهارراه وایساده وایساده مرده است.
تمام پیاده رو ها پر از مرده است. همه آن قدر مرده اند که کسی نیست جمع شان کند. یک تنه شده ام مرده شور و گورکن. آن قدر مرده خاک می کنم که از خستگی می میرم اما مرده ها تمام نمی شوند. خیلی خسته می شوم. آرزو می کنم که در خواب خوابم ببرد و خواب ببینم که مرده ام تا دیگر این همه را در گور نکنم...
توضیح این داستان و داستان بعدی در هفته نامه ی چلچراغ به چاپ رسیده بودند.