با بیداری دست و پنجه نرم می کنی. روز سختی داشتی. خسته ای. خستگی روز مانند لکه ای تاریک در روانت می دود و همه جا را می گیرد. امشب باز بیداری. از نیم ساعت پیش که چراغ را خاموش کردی، فکرت آلبومش را ورق می زند. به همه جا سرک می کشد. اما نمی ایستد. نمی خواهد بخوابد. نمی خوابی. چراغ را روشن می کنی. اتاقی کوچک برابر چشمانت ظاهر می شود. نگاهت به تختخوابت است که نشانه های تلاش نافرجام شخصی برای یافتن خواب را در خود حفظ کرده و به پای تخت لیز می خورد. سه جرعه چای باقیمانده در فلاسک را لاجرعه سر می کشی. و به جاسیگاری نهنگ شکل دست می کشی و باز به یاد پدربزرگت می افتی. می دانی که مال او بوده است هرچند که یادت نمی آید از آن استفاده کرده باشد. نگاهت دیوار را بالا می رود و در قاب عکس آویزان کنار پنجره روی چشم های پدربزرگ قفل می شود. مثل همیشه، باز بی خوابی گرفته ای و باز خاطره بازی می کنی. سیگاری روشن می کنی، پکی عمیق می زنی و در خاطراتت غوطه ور می شوی.
چند سالت بود؟ نگاهت دود سیگار را که خود را تاب می دهد و از هوای فشرده تا توری پنجره می رساند تعقیب می کند. کوچک بودی پژمان. آن روز که در حیاط خانه ی پدری پدربزرگت با نوه های برادران و خواهران پدربزرگت گرگم به هوا بازی می کردی از همه شان کوچکتر بودی. صدای جیغ هایتان در نارنجی آسمان که در سوی دیگر به سیاهی می زد گم می شد. می خندیدید و شاد بودید و هیچ کدامتان نه تو، نه سمیرا، نه مجید و میثم و نه حتی آنهایی که اسمشان را به خاطر نمی آوری از خود نمی پرسیدید که چه پیش آمده که همه تان، که همه شان، با هم، به اینجا آمده اند. چه شده که اکنون می توانید در حیاطی که همیشه درختان سر به فلک کشیده اش زمین را سیاه، تاریک و سرد جلوه می داد آزادانه بدوید و از برخورد آخرین شعاع های آفتاب با پوستتان لذت ببرید. فکر ترک کنده ی امنی که رویش ایستاده ای، قلقلکت می دهد. جایی ته قلبت را گاز می گیرد. تصمیم می گیری که بروی. کنده ای خالی و نزدیک را نشانه می روی. آنقدر تیز به سمتش می دوی که نمی بینی. نمی بینی که کمی جلوتر لجنزاری به انتظارت نشسته است و می دوی و لیز می خوری و می افتی. به نشانه ی درد نجوایی گنگ از گلوی خود خارج می کنی. با سیگارت سیگاری دیگر روشن می کنی. احساس می کنی که با یادآوری خاطره بار دیگر در لجنزار افتاده ای، که این اتق همان لجنزار است که درونش افتاده ای دود سیگار همان ناله ی گنگت است که از توری پنجره ات به زحمت خود را بیرون می کشد. به اعماق تاریکی صف کشیده پشت پنجره ات خیره می شوی. نمی فهمی که چقدر از افتادنت در لجنزار گذشته است که صدای پا را می شنوی. گرگ است که به سمتت می آید. محتاط تر از آن است که به دنبالت پا به لجنزار بگذارد. سمیرا منتظر می ماند تا از لجنزار بیرون بیایی. با احتیاط یقه ی کاپشنت را می گیرد که یعنی حالا تو گرگی. سرت را مانند قربانی که سر به قبول بختش به پایین انداخته، خم می کنی. در چوبی آبی نیلی باز می شود و پدر بزرگ از اتاق بیرون می آید ؛ غرق در نور زرد سه لامپ که ایوان را روشن می کنند. "پژمان... پژمان..." از تاریکی در نمی آیی که نبیندت. 10 ثانیه... فقط 10 ثانیه طول می کشد تا خودش را به حیاط و تو برساند. همیشه می تواند به راحتی پیدایت کند. دستت را می کشد."بریم." فکر می کنی که عصبانیتش برای لباس های جدیدت است که به گند کشیده شده اند. سرت را درون پیراهنت می بری و سعی می کنی مخفی شوی. کاپشنت را پشتت، تا جایی که دستت می رسد، عقبتر می بری و سعی می کنی سردت نشود. در جاده ی خاکی پرچاله سکندری می خوری. صدای به هم خوردن دندانهایت که به گوشش می رسد، ناگهان انگار که تازه دیده باشدت خیره نگاهت می کند."چرا کاپشنتو در آوردی؟" با شرم کاپشن را بالا می آوری. چیزی نمی گوید. کت خاکستری اش را در می آورد و می دهد که بپوشی. از گم شدن دستانت در آستین های بزرگش کیف می کنی. دستانت را به زحمت از آستین در می آوری و در جیب پر شکلاتش فرو می کنی. شکلاتی نیست. به جایش کاغذی تا شده جا خوش کرده است. بیرونش می آوری. "این چیه آقاجون؟" ماه که تقریبا کامل است نیمی از صورتش را روشن می کند. سبیل خاکستری اش قدری تکان می خورد؛ انگار که بخواهد چیزی بگوید. فکر می کنی که سوالت میان همهمه ی جیرجیرک ها گم شده، دوباره می پرسی. نگاه قهوه ای تیره اش را به تو می دوزد. ایستاده بودید. انگار زمان هم به احترام لحظه ای ایستاد."وقتی... وقتی که سواد نداری،... به هیچکس... هیچکس حتی برادرت اعتماد نکن."
شب تاریک بیرون اتاقت همچنان در انتظار توست که کلید چراغ را بزنی تا داخل شود. ساعتت را نگاه می کنی. سیگارت، چراغ را خاموش می کنی و به شب روز سخت دوباره اجازه می دهی که به اتاقت بیاید. فکر کردن به مسافت طولانی بین خانه ی پدری پدربزرگ و خانه ی پدربزرگ مانند طی کردنش تو را به خوابی عمیق می برد.